مهربون يار
 

سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون


به قول دوستای وبلگی عزیزانم دلم برای همتون تنگ

شد عزیزان چندروزی که گوش شیطون کرو چشمهاشم

کورشاه پسرم رفتارش خیلی عوض شده داستان ازاین

قراربود که هفته گذشته تمرین عقب افتاده زیادداشت

روزجمعه باهزار بهانه نشست به نوشتن ولی اونقدر بهانه

آورد که جواب مسئله زیادمهم نیست یااینکه ضرب این

دوعددخودت حساب کن بمش گفتم سرامتحان که من نیستم

میگفت حال بگو سرامتحان خودم یه کاری میکنم خلاصه

اونقدر کردتاپدرازکوره دررفت وکتابوپرت کردوگفت اصلا

نمیخوان درس بخونی دیگم حق نداری طرف من بیایی منم

تفنگی که تازه خریده بود باچندتاازتفنگهای قدیمشو قایم کردم

 گفتم بابات برده طفلی فرداش اونقدرنگران بودکهخدامیدونه

 وخیلی آروم مشقشونوشت درسشم پرسیدم پدرکه مخواست

بیادخونه تلفن زدکه من میام علی خواب باش نمیخوام

ببینمش بهش گفتم امروزبچه خوبی بوده خلاصه

اونقدرنگران بود همش می پرسید بیادش باهام آشتی باهام

قهرنیست وقتیکه پدراومدبانگرانی ازاتاق اومدبیرون سلام

کرد وقتی بهش دست دادخیالش راحت شد

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - علی ومامامنش