وبلاگ
من |
|
| خانه | |
| آرشيو | |
| ايميل | |
نویسندگان |
|
آرشیو |
|
لینکستون |
|
بازدید کنندگان |
|
امار وبلاگ |
|
قالب های وبلاگ |
|
| اخبار ایران |
|
سلام به روی ماهتون به چشمون سیاهتون
به قول دوستای وبلگی عزیزانم دلم برای همتون تنگ
شد عزیزان چندروزی که گوش شیطون کرو چشمهاشم
کورشاه پسرم رفتارش خیلی عوض شده داستان ازاین
قراربود که هفته گذشته تمرین عقب افتاده زیادداشت
روزجمعه باهزار بهانه نشست به نوشتن ولی اونقدر بهانه
آورد که جواب مسئله زیادمهم نیست یااینکه ضرب این
دوعددخودت حساب کن بمش گفتم سرامتحان که من نیستم
میگفت حال بگو سرامتحان خودم یه کاری میکنم خلاصه
اونقدر کردتاپدرازکوره دررفت وکتابوپرت کردوگفت اصلا
نمیخوان درس بخونی دیگم حق نداری طرف من بیایی منم
تفنگی که تازه خریده بود باچندتاازتفنگهای قدیمشو قایم کردم
گفتم بابات برده طفلی فرداش اونقدرنگران بودکهخدامیدونه
وخیلی آروم مشقشونوشت درسشم پرسیدم پدرکه مخواست
بیادخونه تلفن زدکه من میام علی خواب باش نمیخوام
ببینمش بهش گفتم امروزبچه خوبی بوده خلاصه
اونقدرنگران بود همش می پرسید بیادش باهام آشتی باهام
قهرنیست وقتیکه پدراومدبانگرانی ازاتاق اومدبیرون سلام
کرد وقتی بهش دست دادخیالش راحت شد
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٦ - علی ومامامنش
عزیزانم سلام چندروزی که چیزی ننوشتم ونمیدونم ازکجاشروع
کنم ولی خلاصه مطلب ماحرف گوش ندادن علی دیروزازدست
خودم شاکی بودم بااین بچه بزرگ کردنم آخه هرچی باباش
بگه نه روحرفش نیست ولی من بیچاره یه حرفو صدبارباید بگم
تقصیر خودم که اینقدر به دلش راه میام امروزم ناهار نبرد
چونکه براش شیرکاکائو نذاشته بودم آخه هفته گذشته یه روز
این کاروکرد من گفتم یه هفته فقط بهت لقمه میدم آخه اصلا
صبحانه نمیخوره فقط شیرکاکائو باکیک یاآبمیوه اونروز که غذانبرد ساعت۴غذاشوگرم کردم بردم توسرویس نمیدونست
غذاروتودهنش بذاره یاتوچشمش ولی درس عبرت که نمیشه
امروزهم نبرد منم همش به خودم میگم هیچیش نمیشه بذاریه
کم تنبیه بشه که امیدوارم موثرباشه روز جمعه با باباش رفت
آرایشگاه اما هنوز نرفته حموم هم آب سرد بود دیروزم میگفت
حالشو ندارم باشه فردا حسابی منو بشور چونکه رفته
بودنمایشگاه کتاب یه پازل یه سطل خمیربازی خریده بودداشت
خمیربازی میکردبه امیدروزی که علی آقابشه آخه همه بهم
امیدمیدن که بزرگ آقا میشه شما هم برای من وعلی دعاکنید
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - علی ومامامنش
سلام به همه دوستان خوبم وشکر خداروبخاطراینهمه نعمت
که به ماعطاکرده ازصبح برف قشنگی میاد ماازسرویس
جاموندیم طبق معمول آژانس ماشین نداشت
یه دربست
گرفتیم اومدیم اداره دیروز که رفتیم خونه علی یک کم پول
داشت گفت میخوام برم وسائل ماهیگیری بخرم آخه عاشق
ماهیگیریه ازخونه که بیرون رفتیم به خنده گفت مامان نگاه کن
انگشتم ازکتونی اومده بیرون
رسیده بودیم باغ فیض دست
کردم توجیبم دیدم پولم کمه برگشتم خونه پول برداشتم رفتم
کتونی بخریم چندتا کتونی پا کرددرآورد بالاخره یکی
روپسندیدخریدیم واومدیم لوازم ورزشیه سرقلاب نداشت
گفت
که میخوام فلافل بخرم یه سمبوسه یه فلافل یه نوشابه خریدیم
اومدیم سمت خونه محله باصفایی داریم یه کم جلوتریه
جگرکیه که تازه باز شده گفت مامان میخوام جیگرمهمونت کنم
سه تاسیخم جیگر ویه نوشابه برای من خرید
ولی فقط یه
سیخ جگربه من دادو بقیش وخودش خورد بعدکه خوب سیرشد
گفت باید پول جیگری وکه خوردی بدی چون فردا می خوام برم
سرقلاب بخرم.
روزچهارشنبه کلی مطلب نوشته بودم که به دلیل ناواردبودن
اینجانب تمام مطلب پاک شد
امروز مختصر مینویسم 
روزچهارشنبه زودرفتم دنبالش رفتیم بوستان کتاب بخریم کتاب
پیدانکردیم کمی خریدکردیم رفتیم خونه قرارشد تاریخ ومدنی رو
چنددرس چنددرس بخونه من ازش بپرسم ولی چشمتون
روزبدنبینه که اونقدر فیلم بازی کردگفت خستم همه روبلدم بیا
بپرس تومدرسه خوندم که شروع کردم به پرسیدن اونقدر حرص
خوردم
چون فقط یه درس نیم صفحه ای رو تومدرسه
خونده بود
خلاصه اینکه ساعت هفت وربع کاربه جایی رسید که احساس
کردم دارم سکته میکنم
لباس پوشیدم ازدرزدم بیرون التماس
که نرو رفتم بیرون شروع کردبه تلفن کرد که تورو خدابیا
میخونم رفتم خونه دوستم حدودساعت هشت برگشتم باهمون
داستان قبلی که داشتیم علاوه براون خوابش هم گرفته بود
بالاخره خوند ولی بهش شام ندادم چون همبرگربراش خریده
بودم خیلی این غذا رودوست داره گفتم شاید تنبیه بشه
مخواستم براش تخم مرغ درست کنم گفت نمخوام دوتا
شیرکاکائو یه عالمه شیرینی خوردوخوابید اون شب فهمید
براش وبلاگ درست کردم بهم خندید گفت این چه اسمیه که
گذاشتی من کجام مهربون اینقدر اذیتت میکنم
یه شاسگول
یاری عوضی یاری مذاشتی
بعدشم شروع کردبه گله که
من دوست ندارم داستان زندگیموکسی بدونه اسم وبلاگ و
عوض کن به هیچ کس نده اگه بچه ها میدونستن چقدر برای
پدر مادر عزیزند باورمیکردن که هرچقدر شیطون باشند بازهم
مهربون یارند.
دوستان خوبم جونم براتون بگه علی آقافرداامتحان تاریخ ومدنی
داره ازدیروزبگیروببندمنوعلی شروع شده اونقدردیروزحرص
خوردم که خدامیدونه امروزتاموهای سرم دردمیکنه ساعت ۵که
رسیدیم خونه آقاخسته بودن مخواستن استراحت کنن بعدیه
کارتون تماشاکرد گفت تومدرسه آقای خستوان گفته که
بشینیددرس بخونید من همه روبلدم وقتی ازش پرسیدم تازه
کاشف بعمل اومد که آقافقط درس اول مدنی که یه صفحه
نصفه بوده خونده باهزاربارقهروکتاب بستن ۳درس تاریخ خوند ۲
درس مدنی که هردرس نهایت ۱تا۲صفحه میشد بعدم نوبت
شام خوردن بعدم باقهرخوابیدراستی دوستم زنگ زده
بوداونقدازپنجره رفت تواتاق وپریدروتخت ومبل که زودبادوستم
خداحافظی کردم بهشم کفتم این کاربچه های ۲سالس گفت
فکرکردی نمیدونم اگه این کارهارونمکردم ۲ساعت باخاله
میرزاحرف میزدیی.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٦ - علی ومامامنش
خیلی دلم میخواد کامل از اول شروع کنمو همه چیزو براتون بنویسم
اما فعلا وقت ندارم.پس به طور خلاصه براتون می نویسم.
فعلا فصل امتحاناته و علی امروز امتحان جغرافیا داره
خدا شاهده که تمام کتاب جغرافی رو من به جای علی حفظ حفظم.
دیروز مدرسه ها تعطیل بود و علی خونه دوستش رضا بود . کتابشم
نبرده بود ازش پرسیدم چرا کتاب نبردی میگه اگه کتابو می بردم خاله
بهم گیر می ده میگه بشین درستو بخون. 
خلاصه برگشتیم خونه و علی بشین درستو بخون بپرسم گفتنای من
شروع شد.آخرشم کارمون به دعوا و قهر کشید
.تفنگ جدیدی رو
که براش خریدمو گرفته بود تو دستشو بازی میکرد منم حرصم در
اومد
و تفنگو ازش گرفتم و گذاشتم بالای کابینت . از علی که
تفنگمو بده از من که نمیدم بشین درستو بخون .آخرم قهر کردیم و آقا
برگشته به من میگه تو شعورشو نداری که چه جوری با من حرف
بزنی .بعد از یه ساعتم آشتی کردیم
و علی اصرار که بیا آشتی
کنیمُ دست بده و منو ماچ کن.بعدشم به خاطر اینکه دل منو به دست
بیاره و بگه من رژیمم که لاغر بشم شام نخورد
. حدود ۱۰ هم
رفت که بخوابه حتما هم باید دست منو بغل کنه تا بتونه بخوابه.
سلام
دوستان خوبم من نوشین متولد۱۳۵۱هستم یه پسرشیطون
دارم این وبلاگ درست کردم تاخاطرات شیرین و شیطنتهای
دوست داشتی مهربون یارموبراتون بنویسم به من هم
سریزنید
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٦ - علی ومامامنش